خرید بک لینک

درباره سایت

ذهن هاى هميشه روشن

امکانات وب

۱۳۳~ چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۲ | 13:0 | بالاخره امروز تصمیم گرفتم بیام بنویسم،وسط کارهای این چند وقت خیلی پیش میومد که اینجا رو باز کنم و کمی به همه چیز نگاه کنم و دوباره ببندمش و برم پی کارم. اما خب بالاخره امروز فرصتش پیش اومد که بیام بنویسم. توی این چند ماه اتفاقات خیلی زیادی افتاده، پذیرشم از ایتالیا اومد، توی عید رفتم ترکیه آیلتس دادم و جوابش برای منی که یک هفته روی درست درس خوندن وقت گذاشته بودم خوب بود و کارای رفتنم رو با همون میتونستم پیش ببرم، توی گیر و دار و بحبوحه آماده کردن مدارک یه دری به روم باز شده برای رفتن به آمریکا که احتمالا پروسه ش بخاطر وقتای سفارت یکسالی طول بکشه و هنوز بین اینکه قید ایتالیا رو برای یکسال بزنم یا برم و از اونجا مجددا برای آمریکا اقدام کنم موندم و یکمی سردرگمیش توی این روزا داره باهام قدم برمیداره. خلاصه که سال جدید پر کار و پر دستاورد شروع شد. ماه دیگه دان دو ووشو و به تبعش مربیگریش رو میگیرم. سرکارم با بحثایی که سر حقوق کردم تونستم کمی- حقیقتا فقط کمی به میزان پولی که حقمه نزدیک بشم و البته روزای کاریم بیشتر شده اما خب باهاش حقوقم هم زیاد شده. یکم سختمه ولی فعلا اعتراضی ندارم. بعد از سالها هدف دوییدن توی باشگاه انقلاب به صورت روتین رو تیک زدم و دو هفته ای میشه که میرم اونجا میدوام. دیروز با تراپیستم بعد از کلی وقت صحبت کردم و داشت بهم میگفت که سرانجام روابط فعلیم چی میشه و خب کمی بخاطر آدمهای نزدیک بهم نگرانم چون برای اونها داغون کنندست اما من بعد از تموم شدن ارتباطم با مینا که منو تا پای مرگ برد یاد گرفتم دیگه هیچ نبودنی اونقدر کشنده نخواهد بود. هنوز فرصت نکردم یه روز برم برای خودم تنها باشم و برنامه ها و اهداف امسالو بنویس

برچسب: نویسنده: رادین افشاری تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1402 ساعت: 12:57

برچسب: نویسنده: رادین افشاری تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1402 ساعت: 12:57

۱۳۵~ یکشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۲ | 14:53 | چند روزی میشه که از وقتی چشم باز میکنم دلم میخواد افکارم رو اینجا بنویسم اما به خودم که میام شب شده و مقاومت کردن هم دربرابر روی هم افتادن پلکهام بیفایدهست. قرار بود الان توی راه اصفهان باشم ولی از اونجایی که مامان همیشه بچه های خواهر و برادرش رو به ما ترجیح میده بعد از دعوای پریشب حتی به خودش زحمت نداد دلیل سنگینی رفتارم با خودش و مقاومتم برای سفری که خودم برنامه ریزیهاش رو کرده بودم بدونه. هرچند که خیلی هم بد نیست و این هفته تایم زیادی رو برای با خودم بودن و رسیدگی به کارهای عقب افتادهام دارم. همیشه بعد از اینچنین بحثهایی ته دلم مطهره کوچولوی ۵-۶ سالهای نشسته که دائما بهونه میگیره. طفلکم. به پولی که با کلی سختی جمع کردم برای یه سفر درخور ناچارا دست نمیزنم و همش رو دلار کردم چون حسهایی درونم میگن که این برنامه خونه عوض کردن برای اینه که دم رفتن به من بگن پول نداریم و نمیخوام راه رو برای برنامه احتمالیشون هموار کنم، گوشه هایی از درونم ناراحتم چون میتونستم با این پول هم گوشیمو بهتر کنم هم یه سفر خیلی خوب برم ولی خب مجبورم جلوی دستم رو نگه دارم! از طرف دیگه ای بزرگترین درگیری درونیم برای آدمیه که دوستش دارم و گویا اون هم هنوز دوستم داره ولی پیوند پارتنرگونهای بینمون وجود نداره، تمام وجودم سرشار از خواستنشه اما هیچ نشونه ای از کنارهم بودن به شکل یک همراه نیست. کلمات با مفهوم دوست داشتن جریان دارن اما من توی حبابی از سردرگرمی اینکه آیا همونقدر که من اون رو میخوام اونهم من رو میخواد یا نه دور خودم میچرخم. بخشی از وجودم دلش میخواد بهانه بگیره یا به هر طریقی دنبالش بگرده و بخش دیگری ازم جلوش رو میگیره تا مزاحمش نباشه...

برچسب: نویسنده: رادین افشاری تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1402 ساعت: 12:57

صفحه بندی